محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4768

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بودن ما دراز شد محمد به نزد مادر خويش هند رفت و گفت : « من به پدر و عموهايم بيش از آنها تاب دارند تحميل كرده‌ام آهنگ آن دارم كه دست در دست اين قوم نهم ، شايد آنها را رها كنند . » گويد : مادرش جامه هاى ژنده پوشيد و ناشناس همانند فرستاده به زندان آمد . به دو اجازه دادند و چون پدرم او را بديد بشناخت و بر خاست و بنزد وى رفت كه خبر محمد را با وى بگفت . پدرم گفت : « ابدا ، صبر مىكنم به خدا اميدوارم كه خدا به وسيلهء او گشايش خيرى دهد . به او بگو به كار خويش دعوت كند و در آن بكوشد كه گشايش ما به دست خداست . » گويد : پس او برفت و محمد در بارهء مقصود خويش يك دله شد . در اين سال ، فرزندان حسن بن حسن بن على را از مدينه به عراق بردند . سخن از اينكه چرا فرزندان حسن را سوى عراق بردند و وضعشان وقتى كه ميبردندشان چگونه بود ؟ عبد « الله به نقل از پدرش گويد : وقتى ابو جعفر به حج آمد ، محمد بن عمران و مالك بن انس را پيش ياران ما فرستاد و از آنها خواست كه محمد و ابراهيم پسران عبد « الله را به وى تسليم كنند . گويد : آن دو مرد پيش ما آمدند ، پدرم ايستاده بود و نماز مىكرد پيام ابو جعفر را با آنها بگفتند . حسن بن حسن گفت : « اين نتيجهء كار پسر شوم من است ، به خدا اين راى ما نيست و به نظر ما نبوده و در بارهء آن تدبيرى نكرده‌ايم . » گويد : ابراهيم رو به دو كرد و گفت : « چرا برادرت را در مورد پسرانش آزار مىكنى و برادرزاده ات را در مورد مادرش آزار مىكنى ؟ »